به نام آفریدگار یاسهای سپید و لطیف و سلام بر بهشتیان
در جادهای به بلندای تاریخ در انتظارت نشستم و تو ای تک سوار مرکب عشق در واهی دیوار دل به سوی توست، در پس کوچههای فراق و غربت زار و پریشان به دنبالت میگردم و عاجزانهترین نگاهها را نثارت میکنم، ببین که ضمیر دلم بیتو کوهی از تنهایی است.
کجایی ای ترنم زیبای بهاری، ای بهانه بارش ابرها، ای صدای خسته زمین به گوش فلک، ای بلند سرور، سروستان طاها! چهقدر طولانی است سفرت، آن روز که برای اولین بار رفتی نمیدانستم سفری چنین طولانی در پیش داری. شاید آن روز خودت هم نمیدانستی.
بیا نگاه کن. اطلسیهایم پژمرده شدهاند و شببوها دیگر باز نمیشوند. چقدر سخت است انتظار، اصلاً انتظار چه واژه غریب و تنهایی است انگار که این واژه را فقط برای تو آ-فریدند.
هوای قفس سرد و زخمی است، بوی درد را میدهد. بوی شکنجه میدهد. بوی اسارت را میدهد. بوی مرگ را میدهد. قمریان یکی یکی میمیرند و لحظه لقایت را با خود دفن میکنند و تو همچنان دوری، دورتر از دور، زمین چون کویری تشنه است و در نیایش شبانه، تو را میخواند.
و من از امروز تا فردا و فرداها باز هم هر روز روی جادههای مه گرفته به انتظار خواهم نشست. میدانم که روزی تو میآیی تا آن روز ای سبزترین خاطره من، چشمانم را به احترامت نخواهم بست. اینجاست برایم مجالی نمانده است. چشم انتظار تو هستم تا انتها مینویسم، باز هم نامهای مینویسم.

|